کمپ 9 عراق

متن مرتبط با «اعتصاب» در سایت کمپ 9 عراق نوشته شده است

اولین شب اعتصاب

  • نیلوبلاگ

    سکوت بود وآه وناله ی دوستان . شب چهره ت...

    ادامه مطلب
  • روزدوم اعتصاب (66/9/20) یک

  • نیلوبلاگ

    ماصدای اذان صبح شهر رومادیه را می شن&#...

    ادامه مطلب
  • روز دوم اعتصاب (2)

  • نیلوبلاگ

      هرچه اضطراب در بین بچه ها بیشتر میش&#...

    ادامه مطلب
  • اولین شب اعتصاب

  • نیلوبلاگ

    سکوت بود وآه وناله ی دوستان . شب چهره تاریک خود را آرام وبی صدا براردوگاه پهن کرده بود. هیجده ماه بود که چهره شب را در شب ندیده بودم، تاریکی شب دیگر مثل آزادی وخیلی چیزهای دیگر برای من وسایر اسرا انتزاعی شده بود. هرکه بر روی پتوی خود نشسته بود وعمیقابفکرفرورفته بود . بعضی ازچهره ها بدلیل زیادکتک خوردن کبودشده بود.آسیب دیدگی دست،پا،سر،قفسه ی سینه، کلیه ها و... دربین بچه ها کم نبود. تعدادی از بچه ...

    ادامه مطلب
  • اعتصاب روز اول (6)

  • نیلوبلاگ

    بعد ازاینکه مطمئن شدیم عراقیها رفتند ودرهم بسته شد،بچه ها بکی یکی در حالیکه هرکدام جایی از بدن خود را گرفته بودند ومالش میدادند زیر لب چیزهایی می گفتند که بجز خودشان شاید کسی متوجه گفته های آنها نمی شدند. تنهاکسی که اصلا کتک نزدندش پیر مرد آسایشگاه آقای الهی بود. اوزیر لب ضمن غرولند کردن باخود می گفت :« بشتون گفتم دست ازاین کارهابردارید.» کسی از کسی درخصوص آینده ی کارسئوال نمی کرد ،زیرا می دانست...

    ادامه مطلب
  • روز اول اعتصاب 5

  • نیلوبلاگ

    ضربات پی درپی سربازهای اردوگاه ونیروهای ضد شورش بر میلگردهای پنچره ها موجب شد که بچه ها بطور کامل ازپنچره ها فاصله بگیرند وبسمت مخالف پنچره ها بروند. دقیقا بخاطر ندارم که آیا عراقی ها ورود به آسایشگاه را از آسایشگاه 2 شروع کردند یا اینکه آسایشگاه ما اولین هدف آنها بود. تعدادی از سربازها مرتب با ضربه زد نهای پشت سرهم به پنچره ها بگونه ای رعب را در بین دوستان حاکم کردند. همزمان عراقی ها درب آسایشگاه...

    ادامه مطلب
  • روز اول اعتصاب 4

  • نیلوبلاگ

    چند دقیقه ای ازداد وفریادهای بی امان لیث نگذشته بود که صدای سوت ارشد های قاطع یک ودو راشنیدیم تازه متوجه شدیم که بچه های دوقاطع یک ودو از اعتصاب غذای ما خبر نداشته و درحال هوا خوری بودند. اینکه آنها را برای چه فرستادند داخل آسایشگاهها صرفا برای این بود که اسرای آن دو قاطع ازاعتصاب ما بی خبربمانندبعید بنظرمی رسد! شایدجنبه امنیتی میداشت!،البته این تصمیم عراقی ها در ادامه کارموجب هماهنگ شدن آن عزیزان بابچه های قاطع سه شد.حالا دیگر مشخص شد که خواسته نخواسته کل اردوگاه در اعتصاب بسر می بریم . چهل وهشت اسیر آسایشگاه چهار در وسط آسایشگاه قدم می زدیم نیمی ازشرق آسایشکاه به غرب ونصف دیگر بچه ها برعکس ...

    ادامه مطلب
  • روزاول اعتصاب(2)

  • نیلوبلاگ

    هرکدام ازما هفت نفر(شورای مدیریت)می بایست در آسایشگاهایی که بودیم دوستان را از تصمیم گرفته شده شورا مطلع میکردیم واز آن وعده غذائی به بعد لب به غذا نمی زدیم .آخرین سرباز (لیث) عراقی که آنروز کلیدداربود ازآسایشگاه ما خارج شد . صدای قفل کردن قفلها یکی پس از دیگری بگوش رسید ،کلیددارقفل1،2و 3را که بست ...

    ادامه مطلب
  • روز اول اعتصاب (3)

  • نیلوبلاگ

    صف پنچ پنج (آمار) از هم پاشید وبچه هاهرکدام در محل استقرار همیشگی خود نشستند .چند نفری درگوشی با هم صحبت می کردند . بچه های کم سن وسال که حالا همگی اسارتشان به یکسال ونیم رسیده بود وسردی وگرمی اسارت را خوب چشیده بودند ومعمولا آن شرایط سنی باشتاب ، هیجان وتوفندگی همراه ست بیشتر از دیگران در جنب وجوش...

    ادامه مطلب
  • آغاز اعتصاب

  • نیلوبلاگ

    آنروز یکی از روزهای آخر دهه ی دوم آبان سال 66 بود .زندگی تمام اسرا استمرارداشت وروزها را با قدم زدن در بک چهار دیواری به شب می رساندند. گویا با آن شرایط خوب کنار آمده وانس گرفته بودیم.همه می دانستیم که قسمتی ویا شاید مابقی عمر نامشخص خود را به همین منوال بگذرانیم .سخت ِسخت بود اما بچه ها بزور به جبه...

    ادامه مطلب
  • روز اول اعتصاب(1)

  • نیلوبلاگ

    پنچ پنچ نشستیم ،منتظر ورود افسر وسربازان عراقی برا ی گرفتن آمار ظهر بودیمفکر می کردم چه وچگونه بعداز آمارصحبت کنم .سخن گفتن برای منی که چند سالی از خدمتم رادر کلاسهای درس گذرانده بودم دشوار نبود اما اینکه به این عزیزان باید خبری می دادم که آینده اش تا حدودی مبهم وپذیرشش برای دوستان سخت و کمی برایشان...

    ادامه مطلب