خرید بک لینک

شهریورماه که ازراه می رسید بازگشت به سال 1360که با شهید کماسی درحوالی شهربستان که آنموقع هنوز دراشغال عراقی هابودمی افتادم. هردو مجرد بودیم.

روزی یه شهید کماسی گفتم ،برگردیم بجنورد ازدواج می کنم،پرسید کسی درنظر داری؟! گفتم بله همان دختر خانمی که پارسال خواستگاری کرده بودم . وقتی ازاو سئوال کردم تو چطور؟با پوزخندی گفت نه بابا، به اوگفتم شهرام ما الآن24 ساله شده ومعلمم هستیم ومشکلی برای ازدواج نداریم .

بیست وهفتم شهریورهمانسال شهید کماسی ازمن طلب 10000تومان پول کرد،پرسیدم اینقدر پول برای چه می خواهی ؟گفت ازدواج کردم. فهمیدم کلاه سرم رفته بازهم او ازمن درامر خیر پیشی گرفت.این خبر از زبان شهرام موجب ترغیب وسرعت دادن به امر ازدواجم شد.

البته که سوم مهر سال شصت بنده نیز متاهل شدم.

خداخیرش بدهد وقتی گفتم هرگاه انقلاب به من نیازی داشته باشد ،حفظ نظام را مقدم بر خانه وخانواده خواهم دانست خانم بعد آنروزم پاسخ مثبت داد .

من با ب اتمام حجت گفتم چه بسا در طول زندگی شاید روزها،هفته ها وشاید 5سالی هم لازم باشد که درپیش شما نباشم ، همسرآینده ام گفتند مشکلی نیست .

عجب جمله ای وعجیب توافقی!!

هرگاه یاد آنروز واین گفتگو می افتادم به تقدیرم با دلم می خندیدم و یقین داشتم این گفتمان را خداوند منان بر زبان ما جاری کرده .

زندگی شیرین وزیبایی را شروع کردیم ، دراسارت هرگاه یادم می آمد روزی که متوجه شدیم خداوند چندی بعد مهمانی را بما تقدیم می کند چند قاب عکس از علمای دینی وتابلوی گل وتصاویرطبیعت زیباخریده ودر محلهای مناسبی درمنزل نصب کردم تا همسرم مدام چشمانش به آنها بیفتد،وآنگاه بود که بازهم آرام بادلم به کارهایم می خندیدم .

بعضا باخود می گفتم بیچاره ننه بچه هام چه سخت روزگاری را باید طی کند. اما خوشحال بودم که ایشان نمی داند بر ما چه می گذرد.

زندگی بچه های دهه ی شصت سخت بود اما بسیار زیبا .

ظرفیت تحمل پذیری سختی ها در انسانهامحدودمی باشداما افرادی که برای اعتقادات پاک الهی خود زندگی می کنند تحمل حدوحدودی برایشان ندارد،زیرا این قبیل انسانها بدنبال خالق تحمل هستند .

روزی دراوج خفقان حاکم براردوگاه که بناچار می بایست بتنهایی قدم می زدم ،درحالیکه سرپائین ازلابلای بچه ها اسارت را پشت سرمی گذاردم به یاد اولین سفرمان به مشهد مقدس افتادم که در حرم آقا امام رضا (ع)ایشان را گم کرده وحالادربین آن همه خانم چگونه ایشان را بیابم ،بسیار نگران بودم زیرا آنقدر بی حیا نبودم که به چهره ی خانمها نگاه کرده تا همسرم را شناسای کنم ، آن لحظه به خود گفتم حالا جواب مادرش را چه بدهم!! درحالیکه قدم می زدم لبخند کشداری زد ه وسری جنبانده وبراهم ادامه دادم .

این قبیل خنده ها واقعا برایم جا لب ولذت بخش بود زیرا لحظات هرچند اندک وگذرا بود اما هم اینکه موجب می شد اسیر روحا ثانیه هایی را از آن فضا خارج گردد غنیمت بود.

اولین خنده ی قائمکی من بعد از مجروحیت وقبل از اسارتم بود،زما نیکه نیم ساعتی بلکه اندکی بیشتر از زخمی شدنم گذشت و به زنده ماندنم امیدوارشدم خندیدم وبا خودگفتم « خدارا شکر عمری با قی ماند که دوباره دخترم را ببینم » .

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 8:42

صفحه بندی