بعد ازاینکه مطمئن شدیم عراقیها رفتند ودرهم بسته شد،بچه ها بکی یکی در حالیکه هرکدام جایی از بدن خود را گرفته بودند ومالش میدادند زیر لب چیزهایی می گفتند که بجز خودشان شاید کسی متوجه گفته های آنها نمی شدند.
تنهاکسی که اصلا کتک نزدندش پیر مرد آسایشگاه آقای الهی بود. اوزیر لب ضمن غرولند کردن باخود می گفت :« بشتون گفتم دست ازاین کارهابردارید.»
کسی از کسی درخصوص آینده ی کارسئوال نمی کرد ،زیرا می دانستند هیچ کس پاسخ درست حسابس وقانع کننده ودرست حسابی ندارد.
فهمیده بودم که باید تسلیم قضا وقدر بود.
چشمم به بعضی از دوستان ضعیف الجثه که افتاد دلم خیلی به حالشان سوخت ازرفتن عراقی ها ده دقیقه ای گذشته بود اما هنوزحسین کرمونی می لرزید.حسین جسمی نحیف داشت اما اعتقادی محکم. اولین عاشورا یکی ازبچه ها لباسش را برای وصله کاری وتعمیرپیش حسین برد اما او از کار کردن در شب وروز عاشورا خودداری کرده بود.زیرا معتقد بود که باحترام روزقتل نباید کار کرد.
درد شدیدی را در کمر وپشتم حس می کردم اما سعی براین داشتم که بی خیال دردهایم باشم.
ارشدمان آقای بنائی را زیاد زده بودند.1
بعضی ازدوستان راکه عراقیهاعمدا ضریات کابل وشلنگ را بر روی جراحتهابشان زده بودند،واقعادرد می کشیدند وکاری هم ازدست کسی بر نمی آمد.زیرا هرکدام از ما گرفتار دردورنج خودمان بودیم.
صدای فریادهای اسرا یدیگر آسایشگاهها کم وزیاد به گوش می رسید.
کمی بیش ازنیم ساعت ازتنبیه عمومی باراول درروزنخست اعتصاب گذشته بودکه دوباره صدای بازشدن درب آسایشگاه 2را شنیدم .ولحظاتی بعد صداهای برخورد کابلها برپیکرنحیف دوستان بگوش همه بچه ها می رسید .
پرواضح بود که دقایقی دیگربازما مهما نان بادیه نشینی راکه خوی خصلت مغول برآنها غالب بود باید با تمام جسم وجان پذیرا باشیم .
صدای همهمه ی عراقی ها که ازآسایشگاه سه خارج شده و بسمت آسایشگاه ما راهی شدند بگوش رسید.
قفلهای عذاب یکی پس از دیگری را گشودند.حمله برق آسای قوم یاجوج وماجوج شروع شد.
نمی دانم چرا اما ناخواسته وخواسته همه بچه ها مثل نوبت اول تنبیه بسمت انتهای آسایشگاه هجوم بردیم .
تعدادی از عراقی ها را دیدم که چون غارتگران گام بسوی کیسه انفرادی های بچه ها برداشته وبرعکس گرفته وتمام وسایل موجود داخل آنها را بر روی پتوها خالی می کردند.چه بسا پودر لباسشویی و شکر اکثر بچه ها باهم مخلوط شده ودیگر هیچ کدامشان قابل استفاده نبودند.
سربازهای اردوگاه اسرای مورد نظرشان را می زدند .
من بر روی فرهاد شهولی افتاده بودم ودستانم را بدورکمرایشان حلقه کرده وبنوعی درآن لحظات سپر بلای او شده بودم.
نمی دانم لیث،فالح یا عبد بودکه یقه بلوزم را گرفته وبا تمام توانش می کشید تا خارج ازجمع بطور انفرادی کتکم بزند اما هر قدرتلاش کردند موفق به جدا کردنم از فرهاد نشدند.می دانستم جداشدنم برابر خواهد بود با فراوان کتک خوردنم !!
عراقی ها این باربچه ها رابیشتر ازنوبت قبل زدند ورفتند.
وضع آسایشگاه کاملابهم ریخته بود،
آه وناله ی بچه ها بیشتراز قبل شده بود.
کسی حال وحوصله ی صحبت با دبگرب را نداشت.
هربک ازدوستان درمحل استقرار خود نشسته و بفکرفرورفته بود.
هنوز گرمای کابلهارا برروی بدنمان حس می کردیم ودردشان تا عمق وجودمان نفوذ کرده بود، ولپهامان بگونه ای گل انداخته بودکه اگرغر یبه ای می دید تصور می کرد چقدر ما در آسایش وآرامش ورفاه هستیم. برای بار سوم درب آسایشگاه ما بازشد وابنبار حمله را برق آسا وگروهی آغاز کردند وای عجب صحنه هایی خلق کردند.
این دفعه بزن بزن خیلی جدی وبیرحمانه ترشروع شدو ادامه پیدا کرد.فریادها ونفیر کابل وشلنگها باهم یکی شده واوج می گرفتند. همچو آهنگران استاد که پتک را بر سندان می کوبیدند عراقی ها ضربات بی امان خود را برپیکرهای آش ولاش وآسیب می نواختند.
________________________
1- دربدو ورود به اردوگاهها پس ازشناخته شدن عرب زبانها آنهاررا سخت تنبیه می کردند زیرا معتقد بودند که عربها ی ایرانی نباید به باجنگ عراقی ها می آمدند. پس از ورود اسیران باردوگاه می پرسیدند،چه کسی عرب زبان است؟؟
برچسب: اعتصاب,
نویسنده: نوید موسوی