هرچه اضطراب در بین بچه ها بیشتر میشدتعداد دفعات نیاز بچه به دفع ادرارنیز بیشتر می شد.
نیمه های شب وقتی برای قضای حاجت رفته بودم سطل ادرار درحال پرشدن بود واین خود حکایت مکافات جدبدی درحال وقوع بود.
20/8/66بعداز نوبت اول کتک زدن عراقی ها دیگر هردو سطل ادرارلبالب ازادرارشده بود.همه نگران ابن قضیّه بودیم که بعد ازاین چکار باید کرد. واقعا قوز بالاقوز که می گویند همین جایود!!
درحالیکه دروسط آسایشگاه قدم میزدم مقابل یکی ازپنجره ها ابستادم ومحوطه ی خالی ازبچه ها ی اردوگاه را نگاه می کردم.سکوت سنگینی بر اردوگاه حاکم بود.
آنروز درآنموقع صبح گنجشگهای گرسنه عجب جولانی میدادند بیچارگان هرچه نوک بر زمین می زدند چیزی عایدشان نمی شد زیرا کف دست وجیب های اسیر ومحوطه ی اردوگاه مثل هم بودند،تمیز تمیز بودند.
چشمم را به دیوارپشتی ساختمان قاطع 2دوخته بودم ،دیواری که بودنش،دیدن آسمانرا ازمامضایقه می کرد .درطول روزهروقت به جنوب اردوگاه نگاه می کردم هیکل برافراشته ی همین دیوار درمقابل دیدگان دوستان قدعلم کرده بود.
چشمم ناگهان به آخرین پنچره آسایشگاه چهار قاطع 2که یکی از تهویه هابرآنجا تعبیه شده بود افتاد ،دستی همراه با شیشه ای پر از فضای تهویه بیرون آمده وبا واژگون کردن شیشه محتویات آنرا که مایع بود تخلیه ودست ازهمان مسیر برگشت داده شد.
پرواضح بودکه سطل ادراربچه های آن آسایشگاه نیزلبالب شده ،مطلب برایم مشخص شدو
بنزد بَنّای رفته وپیشنهاد ابتکار عمل کاربچه های آسایشگاه چهار قاطع دو را دادم،می دانستم بدلیل پرشدن سطلهای ادرار ونبودراه حل دیگری مجبور به پذیرش خواهد بود.
پذیرفت ،بنا شد درطول مدت زمان تخلیه دو نفر از بچه ها با ایستادن کنار پنچره ومواظب بودن از رفت وآمدهای عراق ودرصورت مشاهده عراقی که بسمت آسایشگاه ما میآینددست ازتخلیه وبودن در کنار تهویه هوا بر داشته وشرایط عادی بخود بگیرد.
بچه های آسایشگاه را توجیه کردیم ،یکی دوتا بطری درآسایشگاه بود .
چند نفری گفتند اگرعراقی ها بفهمند پدر مان را در خواهندآورد، بنای گفت انشاالله که نمی فهمند وما هم باید با دقت کامل این کار را انجام دهیم.
با شروع واجرای طرح مشکل سطل ادرار کاملا حل شد .البته یکی دویار درحین تخلیه بطری پر از ادراربه بیرون از آسایشگاه سروکله عراقی ها پیداشان شد که باسرعت عمل بچه ها قضیّه لونرفت.
درایام اعتصاب من کنار درآسایشگاه دقیقا مقابل تهوبه ای که بطری های ادرار را ازآنجا تخلیه میکردند مستقر بودم .
به یاد دارم صبح روز سوم وقتی برای اقامه نمازبیدارشدم ناخودآکاه چشمانم به دیواری که تهویه برآن قرار داشت افتاد، باکمی دقت وگذاردن عینک بر چشمم متوجه شدم که دیوارتاقچه تا نیمه نمناک شده وکاملا به ذوق می زند.
تازه یام آمد که بلوکهای استفاده شده درعراق توخالی می باشند ،وبه همین دلیل تمام ادرارها درفضای خالی بلوکها تخلیه شده ودر طی ساعات گذشته آنها خیس وپس از اشباع شدن نم پس داده اند.
ترس همه را گرفته بود وطبعا تعدادی ازدوستان غرولند می کردند وجمعی نیز نگران بودند.
دقیقا یادم نیست کدام عزیز خوش ذوقی بود که بسرعت تعداد زیادی از کاسه ریشهارا بر روی همان تاقچه با زیبایی خاصی قرار داد تا نم دیوار دیده نشود .
کار ما بی دردسرتا پایان اعتصاب بدون اینکه عراقی ها متوجه موضوع بشوند ادامه داشت.
برچسب:
نویسنده: نوید موسوی