ساعات آخر اسارت
(تکریت) شنیه 69/6/3 مصادف با ولادت با سعادت امام محمد باقر<<ع>>)
نماز ظهر را به تنهایی در جلوی درب درمانگاه اردوگاه 17(تکریت) خواندم ،نهار را نیز به تنهایی نوش جان کرده (1) و ساعتی را به چگونگی طی کردن چند سال اسارتم پرداختم . دریک کلام از اینکه اسیر شده بودم بسیار خوشحال بودم.
ضعفهایم را به یاد آوردم ، بعضاهنگام تداعی بعضی صحنه ها اشک ازدیدگانم پس ازغلطیدن روی گونه هایم برزمین می افتاد.
خدابا ! حق الله که به خودت مربوط است ویقین دارم که ارحم الراحمین هستی ،اما حق الناس را هم بر دل دوستان بینداز که مرا ببخشند .
پروردگارا ! توخود آگاهی که هرآنچه گفتیم وانجام دادیم قصدی جز خیر درآن نداشتیم .
معبودا سخت ورطه ای برای آزمایش پیشرویم قرار دادی امیدوارم که بسلامت گذرانده باشم .
ساعت سه تا چهار بعدازظهر بنا بود هفتادو دو نفر از اسرای معلول وجانباز را از مجموع اسرا تفکیک کنند تا با هواپیمای صلیب سرخ جهانی از بغداد به تهران انتقال دهند.
من را جزءِمعلولین قلمداد نکردند،عُمر سربازعراقی که مسئول آسایشگاه مابود مرا می شناخت بدقت به جماعت آسایشگاه ما نگاه می کرد تا چشمش به من افتاد مرا ازجمع جدا کرده و بسمت هفتادودونفر منقل کرد.
مامورصلیب سرخ مستقر در کنار درب محصور سیم خار دا راردوگاه بااعلام شماره ی صلیبم(13244) به مسئولین خود خروج مرا ازقاطع 2 اردوگاه تکریت شماره 17 اعلام کرد.
دو اتوبوس ازاردوگاه تکریت هفده داشت خارج می شد،بچه ها آخرین نگاه های خود را به پشت سیم خاردارها انداخته وهریک لحظاتی ازاسارتشان رااز ذهن خودمیگذراندند. خلاف تمامی جابجایی های دوران اسارت که مقصد همیشه برای اسیر مجهول بود این بار می دانستیم به فرودگاه بغداد جهت پرواز بسمت میهن عزیز اسلامی می رویم.
تمام شد ،گذشت ده ،نه،هشت و... سال اسارت را پشت سر می گذاشتیم. اندوخته مان چه بود؟چقدر می توانستیم اندوخته هایمان را حفظ کنیم مهم بود ؟!!خداکند که پاک بمانیم.
ازخیابانهای شهر تکریت در حال گذر بودیم ،داخل هراتوبوس چند سرباز عراقی وجود داشت. بچه ها شروع کردند به صلوات فرستادند. مدتی بود که جوضد آمریکایی واسرائیلی در عراق نیزغالب شده بود ، بآرامی واحتیاط علیه آمریکا شعار دادن را شروع کردم کم کم سربازهای عراقی نیز با ما همراه شدند .شعارهایی علیه آمریکا واسرائیل حالا دیکرباشتاب بیشتری توسط عراقی ها وما گفته می شد،
آقا فرج که کنار دستم نشسته بود گفت فلانی اگر به اردوگاه برگرداندمان چه خواهد شد؟! با لبخندی گفتم چند تا کابل ومشت ولگد خواهند زد!
اتوبوس پیچ وخمهای جاده را طی می کرد به حوالی کاظمین رسید پرده ی حایل بین شیشه وخودم را کنار کشیدم ناگهان چشمم به دو کنبد طلایی که با فاصله کمی دورتر ازجاده دردل صحرا قامت راست کرده بودند من نظر همه بچه هارا جلب کرد . بغضم ترکید وزمزمه ای را شروع کردم. سینه ما اسرا حسینه بود وخیلی وقتها دیگر نیازی یه روضه خواندن ومداح نداشتیم وبرهمین اساس عقده چند ساله ام را داشتم ازخود دور می کردم.ارادت وزیارتی از راه دور تقدیم آن دو امام معصوم (ع) نمودم.
هواپیمایی که آرم صلیب سرخ جهانی بر روی آن« حکاکی شده بود فضای فرودگاه بغداد را شکافت وبر روی باند نشست. 72 اسیرعراقی پیاده شدند. اتوبوس اول را عراقی ها کاملا تخلیه وکسری جمعیت را از اتوبوس ماباید تکمیل می کردند .ابراهیم صفی نژاد ،حسن سلطان محمدی ، من وتعدادی دیگر از دوستان منتظربرگشت به اردوگاه بودیم، تا حدودی نگرانی را می شد درچهره ی بعضی از دوستان مشاهده کرد.
عمر وارد اتوبوس شد بچه ها را ورانداز کرد .ناگهان چشمش به من افتاد گفت :انت شیخ (تو پیری) وادامه داد انت معلول،یا الله قم تعال(تو معلول هم هستی زود باش بلند شو وبیا من نفر هفتادودوم بودم که سوار هواپیما شدم.
غروب خورشید را از درون هواپیما می دیدم بسیار بسیار زیبا وجالب بود.بچه ها می گفتند ومی خندیدند. مرز هوایی را که پشت سر گذاشتیم مهمانداران وبعضا ایرانی هایی که در هواپیما بودند وارد راهروی هواپیما شدند ابتدا فکر کردم غیر ایرانی اند،زیرا تمامی آنها ریشهایشان را باتیغ تراشیده وپیراهنهای آستین کوتاه پوشیده بودند که برای ما دور از انتظار بود.واقعا پذیرش اینکه آنها ایرانی هستند برای ما سخت بود.
لباس نظامی که داده بو د ند بد لیل آستین کوتاه بود ن پیرا هنها ی آستین بلند خود را از زیرآنها پوشیده بودیم.
------------------------------------
1- عراقی ها آنروز اجازه دادند تا در وسط اردوگاه (رمین آسفالت والیبال وبسکتبال ) سفره عمومی پهن شود واسرا باهم نهار بخورند.
برچسب:
نویسنده: نوید موسوی