خرید بک لینک

ضربات پی درپی سربازهای اردوگاه ونیروهای ضد شورش بر میلگردهای پنچره ها موجب شد که بچه ها بطور کامل ازپنچره ها فاصله بگیرند وبسمت مخالف پنچره ها بروند.

دقیقا بخاطر ندارم که آیا عراقی ها ورود به آسایشگاه را از آسایشگاه 2 شروع کردند یا اینکه آسایشگاه ما اولین هدف آنها بود.

تعدادی از سربازها مرتب با ضربه زد نهای پشت سرهم به پنچره ها بگونه ای رعب را در بین دوستان حاکم کردند.

همزمان عراقی ها درب آسایشگاه مارا بازکردند.عبد،لیث ، فالح تعدادی از سربازان ضدشورش وارد آسایشگاه شدند و یکی از سربازهای اردوگاه دستور داد:یالله همه بروید انتهای آسایشگاه ،تمام بچه ها بسمت غرب آسایشگاه رفتیم ،دراین فاصله دوسرباز سریع تلویزیون را از آسایشگاه بیرون بردند.

هریک از سربازها بنوبه خود برای ایجاد رعب واضطراب با هرآنچه در دست داشتند ضرباتی را بر درودیوار آسایشگاه می زدند.

دیگرلحظات با نگرانی بیشتربچه ها وکند می گذشت .

ازکسی صدا یی شنیده نمی شد.هما نند رهرویی بودیم که برسرچند راه ناآشنا ایستاده ونمی دانستیم کدام راه را انتخاب کنیم.بلکه بدترازآن، زیرا ا زاین به بعد ما ابدا حق انتخاب مسیر را نداشتیم بلکه سرنوشت ما چون بلمی شکسته دررودخا نه ای پرتلاطم ومملو از فرازونشیبی بودکه انتها بش نامشخص بود .

سخت ترین لحظات در زندگی زمانهایی ست که ا نسان قادر به تصمیم گیری نباشد .سخت تر ازآن موقعیتهایی ست که تو اختیار تصمیم گیری برای خود نداری .

ما می دانستیم برای چه دراین راه پرازفراز ونشیب گام گذاشته ایم ، مگرجنگ بی خطر وسختی می شود !! ؟ اسارت جزئی ازجنگ بود با این تفاوت که براستی اسارت نیمه ی پنهان جنگ ست .

ازخروج عراقی ها دقایقی نگذشته بودکه صدای فرود آمدن کابلها برپیکربی گناه بچه های آسایشگاه 2 بوضوح بگوش می رسید،فریادهای یا حسین،یا زهرا واسامی مقدس ائمه اطهار (س)درفضای آسایشگاها می پیچید.

این بزن بزن ناجوانمردانه قریب بیست دقیقه بطول انجامید،صدای بسته شدن قفلهای آسایشگاه دو همزمان با بازشدن قفلهای آسایشگاه سه بگوش ما بچه های آسایشگاه چهاررسید.

همان شعارها ،همان ضربات وهمان فریادهای دلخراش هموطنان آن شیران درقفس بگوش می رسید.چه سخت است لحظاتی که میدانی عزیزت زیرضریات مشت ولگد وکابل خود را جابجا می کند تاشاید حتی یک ضربه کمتر

نصیبش گردد،این جابجایی تنها دفاعی بود که همراه با شعاربچه ها ازخود نشان می دادند.

یادم هست بارها به دوستان این مطلب را یادآور می شدم که هنگام کتک خوردن دادوفریاد راه بیندازند تا علاوه بر اینکه تخلیه روحی شوند نوعی از خود دفاع کرده وسروصدایشان بر سربازان عراقی شاید تاثیرگزار باشد.

لیث درب را بازکرد،کسی درصف پنچ پنچ ننشسته بود،گفت یاالله همه آخر آسایشگاه، بچه ها بهم چسبیده بودیم ،طبیعی بود کسی نمی خواست در تیررس کابل ،مشت ولگد عراقی ها قرار بگیرد اما چاره ای نبود .

عَبِد گفت یاالله دونفر بیا ، بهزاد(ش)1 ، وکریم بدو بنزد عَبِد رفته واحترام گذاشتند،عبد گفت کل سطل هایی که آب دارندوکیسه نان بیرون ،سطل ادرار وسطل آشغال را نبردند.

دراین فاصله سربازهای ضد شورش نیز داخل آسایشگاه ما شدند.

زیر چشمی به تعداد عراقی های موجود نگاه کردم بگمانم تعدادشان با جمعیت ما برابری می کردند.

ناگهان صدای فرمان دُ کَّه خضیر (2)راکه شنیدم دریک لحظه با هجوم برق آسای سریازان عراقی مواجه شدیم

هیچ کدام از بچه ها فرصت تصمیم گیری نداشتیم.البته کاری هم ازدستمان برنمی آمد.

فاصله ما با سریازهای عراقی کمتر ازده متر می شد.

برای آنها مهم زدن بود اهمیت نداشت که ضربه ها بر سر،چشم یا کجای بدن می خورد .

اکثر بچه ها دودست خود را بر روی سر گرفته بودند،یدالله که دست راستش را هنگام اسارت در شاخ شمیران بخدا تحویل داده بود دست چپش را روی سرگذاشته بود.

من، اکبر آقاصاری وجمشید آقا صارمی تمام هم وغمم این بود که کوچکترین ضربه برسرمان مخصوصا قسمتی که استخوان نداشت نخورد زیرادرصورت اصابت ضربه برسرما، مکافات عمل داشتیم..

این مرحله کتک کاری جنبه عمومی داشت . کابلها ،شیلنگها ومشت ولگد عراقی ها برحسب قضا

وقدرنصیب ما می شد.

بیست دقیقه ای زدند ورفتند. آه وناله های جگرسوز بود که شنیده می شد.

حالا دیگر علاوه بر لکه هاس سیاه که اثر کابلها وشیلنگها بر دیوارهای سفید رنگ نقش بسته بود لکه های خون دوستان نیز بردیوارها زینت بخش آسایشگاه ما شده بود.

--------------------

1- کریم ازخیلی وقتها پیش با عراقیها همکاری میکرد. اما بهزاد(ش) ازآغاز اعتصاب شروع به همکاری با عراقی ها نمود. این آقا دربدواسارتش ماهها از کمرتا نوک پا درگچ بود تمام کارهایش را بچه های آسایشگاه انجام می دادند.اما متاسفانه بسیار بد پاسخ بچه هارا درادامه ی اسارت داد.

2- بزنید


برچسب: اعتصاب, نویسنده: نوید موسوی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 2:27

صفحه بندی