صف پنچ پنج (آمار) از هم پاشید وبچه هاهرکدام در محل استقرار همیشگی خود نشستند .
چند نفری درگوشی با هم صحبت می کردند .
بچه های کم سن وسال که حالا همگی اسارتشان به یکسال ونیم رسیده بود وسردی وگرمی اسارت را خوب چشیده بودند ومعمولا آن شرایط سنی باشتاب ، هیجان وتوفندگی همراه ست بیشتر از دیگران در جنب وجوش بودند.
چهره های بعضیها نشان می داد که هنوز در تصمیم گیری مردد هستند .
رو به فرهاد (1)کرده وگفتم تمام غذاهارا درون یکی ازظرفهاخالی کن وآنرا مقابل درب آسایشگاه قراربده . هدفم ازاین کار این بود که عصر هنگام ورود سربازکلیدار(لیث) بمجرد بازکردن درب آسایشگاه چشمش به غذای نخورده ی ما بیفتد .
فرهاد مقداری ازغذارابرای آقای الهی پیرمرد آسایشگاه داخل پیش دستی کشیدو به ایشان داد.(2)
بدترین حالات را کریم وسعید در آسایشگاه داشتند،آنها می دانستند که درنزد هموطنانشان از عزت واعتباری بدلیل خبر چینی هایشان برخوردارنیستند. بقین داشتند که تحت هیچ شرایطی عراقی ها نیز از آنها حمایت نمی کنند.
آنها بخاطرداشتند در چند روز گذشته بچه ها آنها را محاکمه کرده واتهاماتشانرا به آنها تفهیم کرده واجرای احکام نیز توسط یکی دونفر برآنها اجرا شده بود.
اضطراب ونگرانی را من بوضوح درچهره های رنگ پریده آنها می دیدم .
لحظات سخت وجانکاهی را جاسوسها می گذراندند ،یادم هست روزهای نخست حضور در اردوگاه 9 وقتی دیدم یاس وناامیدی بد جوری برکریم رخنه کرده بود وقت زیادی را صرف صحبت کردن باو کردم ، شاید اولین کلاس قرآن آموزی را با ایشان باقتضای مکان وحالات روحی ایشان با سوره ی مبارکه حضرت یوسف(ع)آغاز نمودم .تا شاید کمی ازنگرانیهایش کاسته شود. (3)
هرچه به لحظه بازشدن درب آسابشگاه وآزاد باش نزدیکتر می شدیم نگرانیها در همه بیشترمی شد.آیا بقیّه آسایشگاهها باما هماهنگ شده بودند .(4) دربین قاطع سه جمع دوستان آسایشگاه ما منسجم ترین بچه ها بودند این را عراقی ها هم می دانستند.
من به هماهنگ بودن دیگر آسایشگاهها یقین داشتم زیرا دراین شرایط جو غالب با ما بود ومخالفین با اعتصاب در قلت بسر می بردند .اما آنچه بیشتر ذهن ها را مشغول میکرد چگونگی ادامه کار بود.
عقربه های ساعت دیواری آسایشگاه ساعت 3 بعداز ظهر 19آبان ماه سال 1366رانشان میداد .
صدای سوت لیث که آهنگی عربی می نواخت بگوش می رسید. چند دقیقه ای بود که ارشد به بچه ها گفته بوددرصف آمار آماده بنشینیم. همه رو کنده ی زانو وآماده نشسته بودند(5) .
آنروز اولین آسایشگاهی که بنا بود آمارش گرفته شود آسایشگاه ما بود. قفلها بترتیب بازشد درب آسایشگاه بداخل بسمت ضلع شرقی بازمی شد.لیث پای خود را داخل آسایشگاه گذاشت،ناگهان گویا چشمش به ظرف پربرنج نخورده افتاد،درب رابست وقفل کردوپابه وسط حیاط اردوگاه گذاشت ونعره برآورد:«یاعبد !کل اسرا اعتصاب الطعام»بگمانم این جمله را چند باری تکرار کرد.
حالا دیگرفهمیدیم که کار ما حکم قیام مسلحانه در داخل کشور عراق علیه صدام حسین بوده وجرممان مضاعف در مضاعف می باشد .
سه چهار سرباز عراقی آنچنان دادوفریاد می زدند که نگو ونپرس.
با دادوفریادهای بی امان عراقی ها متوجه شدم که کل قاطع سه اعتصاب کرده ایم.
هیچ اطلاعی از وضعیت دوقاطع یک ودو نداشتیم آنها هم از مابی خبر بودند ، واین بی خبر نگه داشتن اسرا در اردوگاههایی مثل رومادیه که از چند قاطع تشکیل می شد جزء برنامه های عراقی ها بود.
سربازهای اردوگاه به تب وتاب افتاده بودند ویکریزازاینسوی اردوگاه بآن سوی اردوگاه قشون کشی می کردند،انگار چند عامل انتحاری دراردوگاه وارد وطرح عملیاتی سنگین را بنا دارند اجرا کنند .
ده دوازده سرباز وسه گروهبان هرسه قاطع در قاطع ما تجمع کرده بودند.
من متوجه این موضوع شدم که اگر چه ما تصمیم به اعتصاب گرفته بودیم اما دیگر با اراده ی عراقی ها وارد مرحله ی جدیدی از اعتصاب شده ایم .
بچه ها حالا دیگر در داخل آسایشگاه راه می رفتند وهر چند نفر باهم بلند بلند صحبت واوضاع پیش آمده را تحلیل می کردند.
سربازهای عراقی دائم از کنارپنچره ها در حالی تردد می کردند که برای ایجاد رعب ووحشت باتومهای خود را به نرده ها می کشیدند ویا ضربه به نرده ها وارد می کردند.
این قبیل کارها درحالت اضطراب تاثیرات آنی منفی فراوانی برروح وروان افراد می گذارد.
---------------------------------
1- هرآسایشگاه دومسئول نظافت ونظم دادن به پتوهای بچه ها داشت ، که معمولا پس ازصرف غذا در سه وعده غذا ،آماده کردن ظروف برا ی شستشو بعهده آنها بود .درآسایشگاه چهار این مسئولیت تا بعد ازاعتصاب بعهده ی فرهاد شهولی ویوسف رائجی بود.
2- آقای الهی پیرمرد قریب 60ساله ازاهالی کرمانشاه که توسط نیروهای ضدانقلاب(منافقین،دموکرات،کومله و...) درحالی که مشغول چراندن گوسفندان امانت داده به او بود دستگیر وبه مقدار اندکی به سربازان عراقی فروخته شده بود .ایشان بهنگام اسارت تیری به پایش اصابت کرده بود که موجب شکستکی استخوان وکوتاهی پایش شده بود.
3- کریم از هم استانی هایم بود ، حالا که رفتار وگردارش راازروزاعزام ودرمسیرراه مشهد مقدس تا مریوان وچند روز استقرارمان در مریواندرذهنم مرور می کردم جای تعجبی برایم باقی نمی گذاشت .اما باید تلاشمان رادر سالم ماندنش داشته باشیم.
4- دربین آسایشگاهای قاطع سه جمع دوستان آسایشگاه ما منسجم ترین بچه ها بودند،این را عراقی ها هم می دانستند. آسایشگاه 4دربین اسرای قاطع به آسایشگاه بنیاد شهید(بدلیل داشتن معلول وجانباز زیاد)،وحوزه علمیه معروف بود.
5- ما چند نفزی بودیم که بدلیل معلولیت قادر به انجام بشین پاشو نبودیم ،وبه دستور عراقی پشت سر همه ی بچه ها بحالت سرپائین می نشستیم وبهنگام آمارگیری به همان حالت تاخروج عراقی ها درصف آماز حضور داشتیم.
برچسب:
نویسنده: نوید موسوی