خرید بک لینک

آنروز یکی از روزهای آخر دهه ی دوم آبان سال 66 بود .

زندگی تمام اسرا استمرارداشت وروزها را با قدم زدن در بک چهار دیواری به شب می رساندند.

گویا با آن شرایط خوب کنار آمده وانس گرفته بودیم.همه می دانستیم که قسمتی ویا شاید مابقی عمر نامشخص خود را به همین منوال بگذرانیم .سخت ِسخت بود اما بچه ها بزور به جبهه نیامده بودند،بلکه داوطلبانه برای دفاع از دین ومملکت خود آمده بودند.

اسرا می دانستند که اسارت قسمتی از دفاع وانجام وظیفه شان می باشد.

آنروز شورای مدیریت با جلسه ی سرپائی که درراهروی سرویس بهداشتی گذاشتند تصمیم به اعتصاب غذا گرفتند .

درحین اینکه شورای مدیریت قاطع سه(آسایشگاه 2 علیرضا صید افکن «پاسدار» آسایشگاه 3 مجید چهار لنگه «پاسدار،آسایشگاه 4 علیرضا محمودی مظفر «معلم بسیجی» آسایشگاه 5 محمود میری «معلم بسیجی» آسابشگاه 6 شمس الله غیاثوند پاسدار آسایشگاه 7 اسماعیل مهدوی «پاسدار» آسایشگاه 8 «ولی الله جعفری جهادگر» وهادی سلسبیلی» ارشد قاطع 3 )باهم صحبت می کردیم فالح سرباز عراقی ماگهان وارد محوطه ی سرویس بهداشتی شده و جمع ما را دید وشناخت .

مسئولین غذا پس از گرفتن نهار داشتند به آسایشگاه ها برمی گشتند.

زمان نزدیک به داخل رفتن به آسایشگاه رسیده بود ،بچه ها کم کم بسمت نزدیکترین محل به آسایشگاهها کشانده شده بودند

با هماهنگی که شورای مدیریت باهم انجام داده بودند نزدیک زیر راه پله های میانی (حد فاصل آسایشگاه 3و2 جلسه سرپایی دیگری برگزار شد.

تصمیم براین شد که اعتصاب غذا را ازآنروز ظهر شروع کنند.

سوت داخل باش توسط هادی سلسبیلی دمیده شد واسرا بسمت درب های آسایشگاهها هجوم بردند.

هیچ کس نمی دانست چه سرنوشتی در انتظارشان هست !!


برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 11:36

صفحه بندی