خرید بک لینک

درطول سالهای جنگ بیشر از هر کسی خانواده های اسرا به فکر عزیزان دربندشا ن در دست عراقی ها بودند.

وابن امری طبیعی بود بنا نبود که دیگران درحد کس وکاراسیران نگران ودرانتظار باشند .

حتما یادمان هست که دردعاهای بعد نمازهای جماعت می گفتیم «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی ازنهضت خمینی محافظت بفرما...ودر انتهای دعا می گفتیم اسیران حزب الله آزادشان بگردان »

به یاد دارم اولین نامه ای که به خانواده نوشتم پیشنهاد دادم که بعد ازاین دردعاهای آخر نمازشان حتما بگویند کل اسرارا آزادشان بگردان »

نگرانی خانواده ها نسبت به عزیزان دربندشان مسلم بود،اما آیا خانواده ها ازکم وکیف آزار واذیت فرزندانشان مطلع بودند که یقینا ابنگونه نبود بلکه آنها براین باور بودند که اسیران در سختی های فراوان وگوناگون روزگار شان را طی می کنند.

آنها نمی دانستند ،جراحت در اسارت یعنی چه؟

آنها نمی دانستند ، ترکشهای سطحی جا خوش کرده در بدن را فرزندانشان باکمک تیغی که دربین اشیاء خود جاسازی کرده اند می بایست ازبدن خارج کنند.!!!

آنها مگر می دانستند که بدن لخت فرزندشان را بر روی زمین زمخت پراز گراویه ی اردوگاه عراقی ها خواهند کشید.!!!

خانواده ها در مخیله خود اصلا راه نمی دادند که بچه هاشان راعراقی ها چند نفری زیر مشت ولگد گرفته وناجوانمردانه کتک می زنند.!!!

هرچه بود گذشت،دشواربود اما قابل تحمل بودزیرا ماخود برای دفاع از دین وحفظ مملکتمان وارد عمل شده بودیم .

باور بفرمائید تحمل انواع واقسام شکنجه ها و کتک ها وسختی های فیزیکی زود گذر وفراموش شدنی بود. اما آنچه که بسیار سخت ودردآور بودتحقیرکردن اسراتوسط عراقی ها بود ،زیرا این درد هیچگاه ازیاد نمی رود.

عادل(سربازبی سوادومجنون عراقی) گفت:سرزمین پاک عراق را شما کثیف کرده اید .

عبد(گروهبان عراقی )می گفت : شما مجوسید(آتش پرست)وهرچه به او می گفتیم ما مسلمانیم ومی بینید که نماز می خوانیم وروزه می گیریم.اما او بر خر مرادش سواربود.

سرگرد خضییرمی گفت :«خمینی» جادوگروهندی است . ما سالها در عراق به او جا ومکان دادیم امااو با ما وارد جنگ شد.

لیث سرباز بعثی که شخصیتی هوسباز وکثیفی داشت ،وقتی زشت ترین فحشها را به بچه ها می داد وتحقیر می کرد جزدندان قروچه کردن وزل زدن به چشمان ناپاک او مگر کاری از دست بچه ها بر می آمد.

به یاد دارم روزهایی را که وقتی به عزیزان ما توهین های بیشرمانه نثار می کرد دوستان پاک وارزشی ما گونه هایشان گل می انداخت وازشدت خشم صدای فشار دندانهای بهم فشرده شان به گوش ما می رسیدوبا غیظ تمام زیرچشمی به چهره ی دیوصفت وچشمان حیض لیث می نگریست. «کاش فضای برابری پیش رو داشتیم »

نظار سرباز عراقی ,برای اینکه اجازه حمام رفتن را به عزیزی بدهد ازاو خواست که بگوید چه خوابی دیده که نیاز به حمام دارد!!!

اسارت را تحمل می کردیم اما تحقیر کردنهایمان راهرگز نمی بخشیم وفراموش نکرده ایم.

و تحقیر شدن بدترین درد است.

مگر نه ؟

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 8:42

صفحه بندی