



درشرایط سخت ودشواراسارت بازگشت به لحظه هایی اززندگی دردوران آزادی شادی آفرین ولذت بخش بود .این لحظات بیشتردر تنهایی قدم زدن دم غروب ،یابعد ازظهرروز جمعه برای من اتفاق می افتاد.
لحظاتی ازدنیای طاقت فرسا وجانکاه اسارت رابتنهایی یابعضی اوقات بادوستان بشکل انتزاعی کنار می گذاشتیم
فضایی نشاط آورودلداگی ایجادمی کردیم تا روح وروانمان تلطیف شود ، میدانستم اگرهمیشه عبوس وگرفته باشم علاوه بر روح چهره ام نیز ملال آور ودل گزاخواهد شد.
بکی ازراههای جلوگیری ازاین وضعیت را بازگشت گاه گاهی به زندگی دوران آزادی می دانستم .
سالهای اول انقلاب بروبچه های نسل انقلاب گویا استراحت وآرامش ودر کنار خانواده بودن را بر خود حرام کرده بودند ،استراحت درکنار اهل وعیال بودن بدور از بچه های اول انقلاب بود .
چه بسیار شبهایی که به خانه می آمدم وقتی کفشهای مادر وپدرم را می دیدم دعا می کردم کاش زمین دهان باز می کرد ومرامی بلعید تا شرمنده ی گل روی آنها نمی شدم ،(1) زیرا دویاره برای اینکه عروس خانمشان ونوه شان تنها نمانند به منزل ما آمده بودند.
گاهی در تنهایی تنهائیم دراسارت به یاد جمعه های قبل ازاسارت می افتادم بآرامی خنده ی خوشآیندی بر لبانم می نشست .
جمعه ها وقف زن وفرزندم بودم ازخانه بیرون نمی رفتم.جمعه ها روزهای لذت بخشی برای خانواده ی ما بود.
وقتی به یاد لحظاتی می افتادم که دخملم را یغل کرده وبه سینه ام می چسباندم ومی بوئیدم ومی بوسیدمش خنده ام می گرفت ، آنگاه بود که می فهمیدم عمرچه سریع می گذرد.
هرگاه به یاد تنهائی های فراوان همسرم در طول دوران اندک زمان باهم بودنمان می افتادم لبم را می گزیدم وسرم را من باب تاسف بچپ وراست حرکت داده وآه بلندی سر می دادم .
زمانی که به یاد می آوردم در اکثر مواقع برای رفع مشکل زندگی ازفرصتهای اند ک پیش آمده باهمسرم به بحث وتبادل نظر می نشستیم خنده ی غرورآفرینی برلبانم جاری می کردم .این صحبت کردنها چقدر خوب وراهگشابود. این بکی ازاصول اولیه ی ازدواجمان بودکه زمان خواستگاری باهم توافق کرده بودیم. بارها اتفاق می افتاد که نسبت به مسائل هرچند نظرات مختلفی داشتیم اما گفتگو ها مان با آرامش ادامه یافته وبه سرانجام خوبی می رسید.وقتی به آن لحظات می اندیشیدم باز باغروروسینه ستبر به اسارتم ادامه می دادم.
یکب شب قبل از خواب وقتی به غربت همسرم درنبودم فکر کردم خیلی منقلب شده ودلم به حالش سوخت وسریع چشم بندم رابرروی چشمانم مرتب کردم تا ... .
ما بچه متاهلها در هفته چندین بار بطور پراکنده باهم جداجدا ساعتها قدم می زدیم وراجع به مسائل تربیتی وخانه وخانواده صحبت کرده وازنظرات همدیگربهره مند می شدیم،بهترین زمان خنده های قائمکی مادر این لحظات اتفاق می افتاد. زیرا درحین صحبت کردن با دوستان لحظات خوش با خانواده بودن ازذهنمان می گذشت وخاطراتی ازآن روزها برایمان تداعی می شد.
وقتی انسانها یکسری ارزشها وداشته های خود را از دست می دهند،بیشتر پی به ارزش واهمیت آنها پی می برند.واین مصداق حدیث شریف «یعرف الاشیا بالاضداد »می باشد
واسارت بهترین مکان معرفت بود.
-----------------------------
1- فاصله ی منزل ا ستیجاری ما با خانه ی پدریَ م پانصد مترمی شد،این نزدیکی موجب حضور والده بیشتر وبعضاپدر میشد.
برچسب:
نویسنده: نوید موسوی