تمام بچه دوست داشتند بنوعی ازفرصت پیش آمده بهترین استفاده را ببرند.
وجود نازنین حاج آقا ابوترابی در جمع دوستان آسایشگاه نعمتی بود تا نکته ای درسی از ایشان فرابگیرند.
در یکی ازشبهای نیمه دوم سال 68ویا نیمه اول سال 69 حاج آقا مهمان آسایشگاه ما بود،یکی از دوستان از حاج آقا تقاضا کردند خاطره ای از شهید سید علی اندرزگو بگویند.
حاج آقا مکثی طولانی کردند وپس از بفکر فرورفتن ،فرمودند با فولکسم درمسیری (احتمالا قم به تهران)در حرکت بودیم که پلیسی بمن دستور توقف داد. تا چشمش به من ولباسم افتاد شروع به بدوبیراه گفتن کرد وگفت تمام بدبختی ما زیر سر شما می باشد. مدارک خواسته را به او دادم ،درحالیکه گواهینامه و بقیه مدارکم را بررسی می کرد مدام غرولند وکلام درشت بارمان می کرد.
بعد از دقایقی بطرفم خم شد تا اوراقم را تحویل دهدناگهان که چشمش به آقاسید علی اندرزگو که افتاد سلامی بایشان داده ومدارک مرا با احترام تحویلم دادند.
ازاین حرکت افسرخیلی تعجب کردم . افسر گفت بفرمائید.
مقداری که از افسر دور شدیم از شهید اندرزگو پرسیم چه شد؟! ایشان فرمودند از لحظه ای که مارا نگهداشت شروع کردم به قرائت دعای توسل وقتی خم شد که مدارک شما را بدهد توسلم به آقا امام زمان (عج)رسیده بودوازایشان استمداد کردم
حاج آقا ساکت شدند مانیز سکوت اختیار کردیم
درادامه حاجی فرمودند دوستان روزی آسید علی اندرزگو فرمودند: اگر انقلاب این مردم پیروزگردد ،من حاضرم سنگ توالت این مردم را بازبانم تمیز کنم.
برچسب:
نویسنده: نوید موسوی