هرکدام ازما هفت نفر(شورای مدیریت)می بایست در آسایشگاهایی که بودیم دوستان را از تصمیم گرفته شده شورا مطلع میکردیم واز آن وعده غذائی به بعد لب به غذا نمی زدیم .
آخرین سرباز (لیث) عراقی که آنروز کلیدداربود ازآسایشگاه ما خارج شد .
صدای قفل کردن قفلها یکی پس از دیگری بگوش رسید ،کلیددارقفل1،2و 3را که بست صدای پایش که دوپله یکی ازراه پله منتهی به طبقه دوم بالا می رفت به گوش میرسید تا سریعتر خودرا به آسایشگاه 5 برساند .صدای سرکار استوار عبدالحمید شالچی ارشد آسایشگاه 5 که به دوستان آسابشگاه 5دستورخبردار می داد بوضوح بگوش ما بچه های آسایشگاه 4 می رسید.
دردو فصل آخرسال بدلیل کوتاهی روزها زمان حضور بچه ها در داخل آسایشگاهها حداکثر به دوساعت میرسید که قریب چهل دقیقه آن صرف حضور در دو آمار ورود وخروج می گذشت لذا کمتر دوستان بفکر درآوردن لباسهای خود بودند وبا همان لباس نظامی چرتکی می زدند ویا خود را به کتاب،صحبت کردن و... مشغول می کردند.
صف آمار هنوزکاملا از هم پاشیده نشده بود که بلند شده وازبنائی اجازه خواستم تاچند دقیقه برای دوستان صحبت کنم .
بنائی هیچ مخالفتی نکرد.
صحبتم را با نام خدا واحترام به امام بزرگواروشهدای عزیزآغاز کردم .
ماحصل صحبت بنا بود در کل آسایشگاهها این باشد« سخت گیری عراقی ها زیادشده ،بی دلیل بچه ها را کتک می زنند،بهداشت ما بسیار بداست ، عدم اجازه حضور در آسایشگاه در ساعات هواخوری و... تاکید بر مسائل رفاهی وحقوق قانونی وبین المللی بود وتلویحا به مسائل سیاسی مذهبی هم اشارتی داشتیم »
بعد از اتمام این حرفها اشاره کردم با توجه به اینکه مدتی ست عراقی ها به ما قول داده اند که آزادی عمل بیشتری به ما بدهند وخواسته های ما را تا حدودی مرتفع کنند . اما دوستان هما نطور یکه ملاحظه می کنید تاکنون عراقی هاهیچ اقدام شخصیتی رفاهی برای ما انجام نداده اند.وهرگاه هادی آقا ارشد اردوگاه وارشد های آسایشگاهها نیز به سرگرد خضیر گفته اند آنها ضمن اینکه پاسخ قانع کننده ای نداده اند مارا سردوانده اند. لذا دوستان شورای فرماندهی تصمیم گرفته اند که در صورت موافقت شما دوستان از امروز تا دست یابی به خواسته های به حق خود دست به اعتصاب غذا بزنیم.
پچ پچی بین دوستان شروع شد.هیچکس حتی خودمن هم نمی دانستمسرانجام کارچه خواهد شد.
عده ای که تند بودند رسما باصدای بلند اعلام موافقت خود را ابراز کردند. تعدادی مردد بودند. با نگاه به چشمان وحالات چهره ها متوجه جواب درونی آنها می شدم .
دراین بحبوحه و تردید در تصمیم گیری جاسوسهای آسایشگاه از همه مضطربتر ودرمانده تر بودند واقعا مفهوم ضرب المثل «چوب دوسرنجس »دراین لحظات ازحالات ورفتارآنها عینی شده بود. البته بچه ها بازهم با آغوش باز با آنها برخورد می کردند.
فرهاد پیشنهاد داد ،پیران ومریضها می توانند غذا بخورند.
فکر می کنم آنروز یکی دو تا پیر مرد ومریضان آسایشگاه ما سیر غذا خوردند.
برچسب:
نویسنده: نوید موسوی