خرید بک لینک

به مناسبت گرامیداشت هفته دفاع مقدس مهر1401چندین عکس عجیب قشنگ ! سلام بر رفته ها ومانده ها ،درود بر غصه دارها ی پرقصه ی سفر کرد ه هایشان ،ازمن بر تمام شمایانی که دست ،پا،چشم ودل به دوست داده اید،سلام.دقت کرده اید بعضی حرفها وصحنه ها،فیلمها وعکسها ویاد ها داغ بدل آدمی می گذارد وجگرت را آتش می زند! توجه کردی پدرت،مادرت یا ... که همین چندی پیش به سفر ابدی رفته بک دفعه چهره اش در ذهنت نقش می بندد چه حالی پیدا می کنی ؟!نخواسته بغضت می ترکد واز ته دل آرزو می کنی کا ش بودند تا گرمای وجودشان را وخنده ی آرامش دهنده آنها را حس می کردی،مگرنه ؟!مثلا همین عکس شهید همت که دست به سینه است و انگشت شستش باند پیچی شده وخنده ی ملیحش رابه همه هدیه می کند نکاه می کنی خدا وکیلی کیف نمی کنی ؟ ! واقعا بجز شهادت چه مرگی بدردش می خورد!؟ یا آن عکس جاده ای که جماعتی رزمنده رو بجلو دردوستون به سوی خدا پیش می روند و یکی از رزمندگان که یکی از پاهایش را مودبانه وخالصا مخلصابه صاحبش داده با دو عصایش در کنار ستون در جاده ی منتهی به خدا پبش می رود ومزه خرید وفروش را باخداوند را خوب چشیده وطمعش زیر دندان عقل ودلش عجب جاباز کرده . قشنگ نیست ؟ اراده او را می گوبم ،نباید تحسینش کنیم !باور کن بنظر خیلی ها ،جنگ زیبایی ندارد ، اما میدان جنگ هم بدور اززیبایی نمی باشد. عکسی از یک عکاس خوش ذوق از دو رزمنده ی جوان شهید که یکی با لباس خاکی بحالت سجده تیری به پهلوی چپش اصابت کرده ونوجوان دیگری که باد گیر آبی به تن دارد بعد از شهادتش سرش بر روی کمر دوست شهیدش افتاده و هردو بملاقات خدا رفته اند ،قشنگ وتو دل برو نیست !؟ آیا این صحنه های زیبا را مگردر جای دیگری می توان یافت ؟! تصاویر ناادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 17:12

تنها دوچیز دربین اسرا استمرار داشت یکی نفس کشیدن که اختیارش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 8:42

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 8:42

درشرایط سخت ودشواراسارت بازگشت به لحظه هایی اززندگی دردوران آزادی شادی آفرین ولذت بخش بود .این لحظات بیشتردر تنهایی قدم زدن دم غروب ،یابعد ازظهرروز جمعه برای من اتفاق می افتاد. لحظاتی ازدنیای طاقت فادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 8:42

شهریورماه که ازراه می رسید بازگشت به سال 1360که با شهید کماسی درحوالی شهربستان که آنموقع هنوز دراشغال عراقی هابودمی افتادم. هردو مجرد بودیم. روزی یه شهید کماسی گفتم ،برگردیم بجنورد ازدواج می کنم،پرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 8:42

طبیعت بهار دارد وبهارش زیبا ست ،آنچنانکه نباتات و... به تجدید حیات می پردازند وازاین رویا رویی با زیبایی های عالم لذت می برند.بلبلان بر شاخساران در بهاران نغمه سرایی میکنند حویباران روان با زمزمه ی بیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 8:42

درطول سالهای جنگ بیشر از هر کسی خانواده های اسرا به فکر عزیزان دربندشا ن در دست عراقی ها بودند. وابن امری طبیعی بود بنا نبود که دیگران درحد کس وکاراسیران نگران ودرانتظار باشند . حتما یادمان هست که دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 8:42

درسرزمین عراق گرما مجانی پخش می کنند . گرما واقعا کولاک می کردومی کند. تازه گرد وغبارهم مزید برعلت بود.- اولین سال اسارتم ماه مبارک رمضان حدودا چهل روز بعدازاسارتم آغازشد، سحرها فقط نصف لیوان آبی که سادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 8:42

ساعات آخر اسارت (تکریت) شنیه 69/6/3 مصادف با ولادت با سعادت امام محمد باقر) نماز ظهر را به تنهایی در جلوی درب درمانگاه اردوگاه 17(تکریت) خواندم ،نهار را نیز به تنهایی نوش جان کرده (1) و ساعتی را بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 8:42

تکریت 17 قاطع 2 آسایشگاه 2 تمام بچه دوست داشتند بنوعی ازفرصت پیش آمده بهترین استفاده را ببرند. وجود نازنین حاج آقا ابوترابی در جمع دوستان آسایشگاه نعمتی بود تا نکته ای درسی از ایشان فرابگیرند. در یکیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 8:42

سکوت بود وآه وناله ی دوستان . شب چهره تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 13:50

ماصدای اذان صبح شهر رومادیه را می شن&#ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 13:50

  هرچه اضطراب در بین بچه ها بیشتر میش&#ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 13:50

سکوت بود وآه وناله ی دوستان . شب چهره تاریک خود را آرام وبی صدا براردوگاه پهن کرده بود. هیجده ماه بود که چهره شب را در شب ندیده بودم، تاریکی شب دیگر مثل آزادی وخیلی چیزهای دیگر برای من وسایر اسرا انتزاعی شده بود. هرکه بر روی پتوی خود نشسته بود وعمیقابفکرفرورفته بود . بعضی ازچهره ها بدلیل زیادکتک خوردن کبودشده بود.آسیب دیدگی دست،پا،سر،قفسه ی سینه، کلیه ها و... دربین بچه ها کم نبود. تعدادی از بچه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: دوشنبه 17 مهر 1396 ساعت: 10:04

و معلم آرام اسم ها را می خواند. اصغر پورحسین! پاسخ آمد: حاضر. قاسم هاشمیان! پاسخ آمد: حاضر. اکبر لیلا زاد... پاسخش را کسی از جمع نداد. بار دیگر هم خواند: اکبر لیلازاد! پاسخش را کسی از جمع نداد همه ساکت بودیم جای او اینجا بود اینک اما، تنها یک سبد لاله ی سرخ در کنار ما بود لحظه ای بود، معلم سبد گل را دید شانه هایش لرزید همه ساکت بودیم ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم گل فریاد شکفادامه مطلب

برچسب: بمناسبت, نویسنده: نوید موسوی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 14:50

صفحه بندی