خرید بک لینک

آنقدر ازروی گوشهای آنها زدند که خون گردن آنهارافراگرفته بود.لیث سرباز بعثی شاید 100ضربه کابل برروی گوش های آن چند نفرزده بود.فرهاد به اوکه رسید دوستش از فرهاد پرسیدگوشهای مابزرگ است یا فیل؟ خنده ای بر لبان بی فروغشان نشست واز هم دور شدند.

******

یکی داخل آسایشگاه پتوهایش را می تکاند،دیگری به این کاراودرآسایشگاه اعتراض کرد. سوت آزاد باش زده شد،هنوز دوراول قدم زدن تمام نشده بود،آقای معترض را به انبار فراخواندندوشروع به کتک زدنش کردند(فلک)آن آقا گفت :آقا عبد این بسیجی ها درایران هم به مازورمی گفتندو اینجا هم... !معترض کتک می خورد ودیگری اورا می نگریست!!

******

چند نفری بودیم که تیر یا ترکش به سرمان اصابت کرده وحفره ای درسرمان ایجاد شده وقسمتی ازاستخوان سرمان برداشته شده بود.لیث هرگاه مارا می دید می گفت اَنتَ بسیجی؟پاسخم مثبت بود درادامه ضمن اینکه به محل اصابت تیر یاترکش اشاره می کرد ومی گفت :مخ مافی (تو مخ ندار)

*****

شاید عمداخودرابه نادانی زده بود که بچه هابه اوشک نکنند وهمکاری هایش رابا عراقی ها بی خیال بشوند.

راوی گفت:من وعلیرضاص.را به نظارسرباز عراقی معرفی کرد ومدعی بود که این دونفر پدرمراکشته اند !!!

جالب اینکه علیرضااهل آذربایجان ومن از شمال شرق کشوربودم ومدعی درمیانه ایران زندگی می کرد.

لطفا پیداکنید پرتقال فروش را...!

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 9:25

صفحه بندی