روز69/6/3 رسیدنمان به پادگان قرنطینه در تهران همزمان با اذان مغرب به افق تهران بود .
هنور هم تصمیم گیرنده خودمان نبودیم .
درهوای لذت بخش وآزادانه اولین نماز را درآزادی بجماعت اقامه کردیم.
تعدادی ازبچه ها بلافاصله بعدازنمازبروی موکتها ولو شدند وهی خودشانرادرحالت درازکش می کشیدندومی خندیدند همگی ریه هامان را پر از هوای آزادی در وطن می کردیم
یادم هست خیلی از بچه های کمپ 9 را بعد ازیک سال واندی دیدمشان ، دوستان کمپ 9 دوستان دوران سخت ترین لحظات اسارتم بودند.جملگی برای هم حکم سنگ زیرین آسیاب راداشتیم .
همان شب وقتی درهرجای پادگان دوستان را راه براه می دیدیم آغوشها باز می شد وعقده ها گشوده و اشکهای شادمانی بر گونه ها غلطان می شدند .
بچه ها یعنی آزادشدیم،دیگراز پنچ پنچ وعبد ولیث وآب شوربا خبری نیست ؟!
شب داخل آسایشگاه هرکسی هرجا می خواست می رفت دیگر کسی دولا دولا راه نمی رفت.ازدستشویی داخل آسایشگاه خبری نبودو درب آسایشگاه بازِباز بود.
افسر میانسالی وارد آسایشگاه شد وبرروی چهارپایه ایستاد وگفت : آقایان دقت کنید. نظم رو رعایت کنید وصبح تختها تانرا آنکارد کنید وکفشهایتان را الآن زیر تخت بگذارید و... اسماعیل مهدوی که نکته سنج وخوش ذوق بود گفت ببخشید ،
ول کنید آقا ما دیگه اسیر نیستیم، دیگه آزاد شدیم .
درادامه صحبتهای اسماعیل گفتم جناب جان سالهاست که ما نظم ،نظام وانظباط رارعایت کردیم وبد جوری آموزش دیدیم . لطفا دست از موعظه بردارید.
******
صبح روز 69/6/4
سالن صبحا نه (راوی سید رضا آسابشگاه 1قطع 2 اهل مشهد مقدس)
برای صبحانه رفتیم ،استواری آمد وگفت آقایون منظم تویه صف آرام.
بعد صداشو بلند ترکرد وگفت:مگه نمیگم توی صف،آهای شما ،دراین موقع بود که بچه ها بیکباره باهم اعتراض کرده وگفتند: برو بابا مگه ما سربازیم که اینطوری دستور میدی.
او رفت ودیگران که به جای او آمدند عذر خواهی کردند.
برچسب: روزگاران,
نویسنده: نوید موسوی