خرید بک لینک

سال گذشته وقتی برای اولین بارروزه گرفتن را در اسارت تجربه می کردم،یکبار دیگرپی به ارزش واهمیت آزادی بردم .

ما فقط نه نفرشرعا باید روزه میگرفتیم زیرا بقیه بچه ها تازه اسیر شده بودند. حالا دیگر ما نسبت به کل اردوگاه 9 اسیر قدیمی شده بودیم .

آنسال یک تیکه نان خشک وبیات را معمولا هنگام سحربا نصف لیوان آب واحیانا چند دانه آلو ،زردآلو یاشاخه ای انگور درحال دراز کش زیر پتو دور ازچشم عراقی ها می خوردیم و می خوابیدیم .

البته بعضی از سربازهای عراقی اجازه خوردن وآشامیدن رابطور آزاد اما باسرعت می دادند.

بارسیدن ماه مبا رک رمضان سال دوم تقریبااکثر دوستان حاضر در کمپ9منع شرعی برای روزه گرفتن نداشتند.

سرگردخضیر یکی دوروز مانده به ماه مبارک هنگام آمارظهر رقم داوطلبان روزه گیرهارا می گرفت متحیر ازجماعت آماده به روزه گیر ها می شد.

آنسال ماه مبارک تقریبا از اواخر اردیبهشت شروع می شد.درآن فصل سال هوای عراق روبه افزایش گرمای شدید می باشد .

غالبابجز جاسوسها وچندنفر ازعزیزان سن بالا وبچه هایی که مجروحیتهای سخت داشتند مابقی اسراروزه می گرفتند.

هیچی نداشتیم،نه غذای روح ومعنوی نه غذایی مناسب برای تغذیه،آش وچای صبح ونهارظهروشام را برای افطار وسحرتقسیم کرده واستفاده می کردیم.

در ماه مبارک رمضان چراغ خوراک پزی برای گرم کردن غذاها می دادند.ازجایی که تعدادی از بچه ها طالب چای بودند مقداری آب می چوشاندیم وآب جوش را به نیت چای سحر می نوشیدیم.

درب ورودی آسایشگاه چهار دقیقا درکورترین نقطه ی آن قرار داشت .دوتاسه نفر بدور ازچشم عراقی ها درآنجا به شب زنده داری می پرداختند.بهروز قاسمی ،سید ابوالفضل جلالی،حچت گرجی،بهزاد همایونی ، نورمحمد ،ابوالفضل آبورزیده ،سید رضا میرزازاده،من و.... پای ثابت آن میکده بودیم و سعی بر چشیدن نمی ازخم مبارک رمضان مبارک بودیم.

فقط یک جلدقرآن داشتیم،بایدزمان را بین دوستان تقسیم می کردم تاقرآن بالسویه به متقاضیان برسد.

چند روزی از ماه مبارک نگذشته بود،نمی دانم کدام عزیزی یک برگ کاغذکاهی مچاله شده به من داد وگفت آقا معلم این بدردت می خورد؟!

باوسواس وحوصله ودقت بازش کردم ناگهان چشمم به عبارت اللهم انی اسئلک و... افتاد زیر لب خنده ی معنی داری باو تحول دادم.هنوز هم نمی دانم آن برگ محتوی دعای سحر را آن دوست از کجا آورده بود. آن موقع هیچ گونه کاغذ قلمی در اردوگاه نبود وداشتن این دو ابزار جزء گناهان کبیره محسوب می شدم تنبیه سختی را بهمراه داشت.

از آن شب به بعد زمان را بین دوستان تقسیم بر دومی کردم.زیرا مسئول فرهنگی آسایشگاه چهار بودم.

دعای سحرتاروزی که درکمپ9بودم همراهم بود وتیرماه سال68 موقع انتقالم به اردوگاه دیگربه یکی از دوستان دادم.

درطول اسارت مامفهوم واقعی خیلی از ضرب المثلهای رابطور عینی درک کردیم.

« دربیابان کفش کهنه هم نعمت است »


برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 6:59

صفحه بندی