خرید بک لینک


عصر یکی از روزها درگوشه ای از قاطع نشسته بودم وتنهایی ام را با فکر کردن به همه چیزهمراه کرده بودم .

و بگونه ای با تنهایی ام خلوتی گزیده بودم .

مهر سال شصت وچهار وقتی ابلاغ مدیریت دبیرستان همت شهرم برایم صادرشد با خود گفتم امسال عید بعد از چند سال کار در اداره آموزش وپرورش سیزده روز تعطیلات را در کنار خا نواده خواهم بود واز حضور در کنار اهل وعیال لذت می برم.

دختر یزرگم الآن پنج سالش شده وقدی کشیده وخانمی شده ،اما تقدیرم بگونه ای رقم خورد که به مرخصی نامشخصی پا بگذارم.زیر لب به آرزوی برآورده نشده ام خند یدم.در دل بخور نهیب زدم برای خدا تصمیم می گیری! مگر نمی دانی پازل زندگی را نمی توا نی جا بجا کنی!بعضی وقتها تکه سنگهای ریزکه براثر اصابت به کفشهای بچه ها تغییر مکان می دادند وبه پاهایم می خورد مرا از با خود بودن بیرون می کرد وتا دوباره بخود بر می گشتم لحظاتی طول می کشید .

همه کنار هم ایستاده یا نشسته بودند ،گویی جملگی سراپا گوش پند وا ند رز های بزرگترشان بودند ، هراز گاهی یکی ازآنها ا ندکی جا بجا می شد وسریع با میلیمتر یا سانتیمتر ی جا بجایی در محل جدیدش میخکوب می شد.

قاصدک ها عجب گرد همآیی با هم تشکیل داده بودند !

ناخودآگاه به یاد ایام کودکی ودوران تحصیلات ابتدایی ام افتادم که هرگاه یکی از این قاصدکها ی ناز وسبکبال را می گرفته وبر گف دست قرار می دادم ،مادرم می گفت :علیرضا بگو سلام مراهم به امام رضای غریب وخاله ات که همسایه ی آقا هست برسا ند.آنگاه بود که سفارش خود ومادر را بآرامی برای قا صدک نجوا می کردم و او را بسمت مشهد مقدس گرفته و با فوت های پیا پی از منزلمان بیرون ودرخیال آن سا لهایم بسوی مشهد می فرستادم.

حالا دیگر باید سفارشهایی برای والدین وخانواده داشته باشم.آنهم به این دلیل که لحظاتی را از تنهایی بدرآیم ودقایقی را همچون مجا نین با خود سخن بگویم.

دوران ممنوع الکلام بودنم سه ماه ونیم بطور رسمی ادامه داشت وبعد ازآن که عراقی ها این حصر را از من برداشتند ،گویا مرض وبا،حصبه ودیفتری هنوز در من نمایان بود و خیلی ها بجز خودم متوجه آثار این امراض در من بودند . زیرا با شوق وذوق خاصی به دوستان سلام می دادم ویک کلام یا یک حرکت سر بیشتر شنیده ودیده نمی شد.

نسیمی ملایم وزید وتجمع زیبای قاصدکان بهم خورد،یکی را بر کف دستم نهادم و دوبار یوسیدم وروبسمت شرق اردوگاه رهاکردم .

گفته بودم گلبرگ قشنگ روی فرزندا نم را از جا نب من ببوسد.


برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 9:25

صفحه بندی