تقدیم به آقا مرتضی خلیل زاده،(17ساله،ارومیه)
******************
آهای آهای بچه ها
گل های تو باغچه ها
قصه بگم براتون
قصه برا دلاتون
نمی خوام شماروخواب کنم
توروئاها غرق کنم
قصه ی ما دروغ نیست
بالا بری ماست نیست
پائین بیای دوغ نیست
قصه ی ما دروغ نیست
قصه ازآن دورانیست
ازاین سالهاهم دور نبست
مرتضی فقط یه پاداشت
یدا... هم یه دست داشت
یه پای اودربهشت
یه دست او دربهشت
تنبیه سخت«فلک»بود
همیشه با عذاب بود
بلا بود وبلابود
همیشه بی دوا بود
یه روزِسرد پائیزی
تنگ غروب عریبی
توکمپ نه
قاطع سه
تو محوطه قدم زنان
رهرو بودیم چوآهوان
خندان وشادان بودیم
سبکترازپربودیم
دنیتی مادیوار بود
دعای ما سلامت امام بود
مرتضی رو صدازدند
حسابی اونوکتک زدند
مرتضی رو فلک کردند
برکف پاش شلاق زدند
پردردو ناتوان می رفت
لیِ لیِ وبی قرار می رفت
مرتضی رو که دیدیم
یک گلوله خشم شدیم
ما همگی مات شدیم
مات ومبهوت شدیم
بغض دل بچه ها
اشک چشم بچه ها
بعد فلک فراوان
اما،همه درنهان
آبسه های کف پا
ترکیده درکف پا
چرک خون کف پا
جمع شده در کفش ها
نمازبعد فلک نشسته خوانده می شد
تاب وتوان دوستان هیچگاه تمام نمی شد
آهای خوبان قصه ها
بگم براتون زغصه ها
مرتضی را کابل زدند
باباتوم مشت زدند
یک پای او طناب پیچ
یک پای او باند پیچ
دردهای او دلخراش
پای او آش ولاش
مرد بودومرد بود
مقتدایش علی بود
بعدفلک کف پا خونی میشد
جسم اسیر داغ میشد
مرتضی یک گوشه نشست
خسته وپردردنشست
گریه نکرد،خنده نکرد
لب به سخن باز نکرد
پای اوراکه دیدم
آهی زدل کشیدم
دلم برای اوشکست
غم بدل همه نشست
آهای خدای مهربون
چه کرده بوداین جوون
این همه عذّاب بکشه
دردفراوون بکشه
ماهمگی اسیر بودیم
عاشق ودست بسته بودیم
دل بخدا سپرده
گوش به امام سپرده
سختی دوران گذشت
سبوی پرمی شکست
)()()()()()()()()()()()()()()(
محمودی مظفر
برچسب:
نویسنده: نوید موسوی