خرید بک لینک

صبح یکی از روزهای دهه نخست آبان ماه 66 ارشد اردوگاه بر سوت مدیریتش دمید ودمید.

تمام اسرای قاطع سه باشتاب وسرعت از آسایشگاههای ی خود بیرون آمدند .

مسئولین غذا بسرعت بسمت دستشویی ها می دویدند تا ظرفهای غذارا بشویند،مسئولین سطلهای ادرار نیز بآرامی وطما نینه بطرف مستراحها برای تخلیه سطل مملوازادرار میرفتند(تمام دقت مسئولبن سطل ادرار بجهت جلوگیری از نریختن ادرار دربین راه بود)

مسئول سطل آشغال نیز بنوبه خود بسرعت برای تخلیه آشغالها وسپس شستن سطل عجله داشت .

بقیه بچه ها نیز برای شستن دست وصورت ،تجدید وضو و... بسرعت از آسایشگاهها بیرون آمده و برای رتق وفتق امور خود حرکت میکردند . دراین گیر وبیر معلولین وجانبازان وپیر ان اردوگاه گویی هیچ عجله ومسابقه ای برای امورات خود ندارند.

نیم ساعتی بیشتر از حضور بچه ها ازهواخوری گذشته بود،با یکی از دوستان در حین قدم زدن مشغول گفت وگو بودم که یکی از دوستان دانش آموز که دیگر برای خود جوانی بلند بالا ومردی شده بود، پریشان ومضطرب بنزدم آمد ،گفت :باشماکاردارم ،از دوستم عذر خواهی کرده وبه حرفهای جوان سراپا گوش شدم .با تشویش خاطردرحالیکه بغض گلویش را می فشرد صحبت می کرد که حکایت از شکایت شدیدش از یکی از جاسوسهای آسایشگاهشان داشت .

مستاصل شده بود،همیشه بین معلم ودانش آموز یک رابطه ی نها نی وپیوند روحی وجود دارد.اورا امیدوار کردم ، برای منِ معلم دانش آموز دا نش آموز است ومن بعنوان معلم اخلاقا جغرافیای مشخصی را برای تعلیم وتربیت تعیین نکرده اند، زیرا علم خاص مکان مخصوصی نیست .

یادم آمد چند روز پیش وقتی با حسین اصغری قدم می زدم به اوگفتم حسین آقا دراین اردوگاه باید یک نفر روزی فریاد خواهی کند .

از آنروز خیلی دور نشده بودیم،چند دقیقه ای را در تنهایی خودم قدم زدم وبه موضوع گفته شده توسط دانش آموزم می اندیشیدم .قدمهایم را شمرده شمرده بر می داشتم ، دقیقا در وسط اردوگاه که قرار گرفتم ناگهان باصدای بسیار بلندی اسم آن فردی را که آن نوجوان از ا و شاکی بود بر زبان آوردم .صدایم آنقدر بلند ورسا بود که در یک آن همه بچه ها درجای خود میخکوب شدند .همه بسمت صاحب صدا سربرگرداندند تا صاحب صدا را بشناسند . فکر می کنم دو یا سه بار نادر را فراخواندم ،با چند متر فاصله از من ایستاده بود وبانگرانی به من چشم دوخته بود ا و می دا نست که عراقی ها از او بطورکامل حمایت می کنند اما خاصیّت انسانهای خطاکار ترسیدن است .

نادر بسمت من نیامد بچه ها کم کم اطرافم را گرفتند ، هیچ کس علت فریادم را نمی دانست ، درچشمان همه این پرسش را می خواندم علت فریادت چه بود؟

درست با نادر رودررو ایستاده بودم هیکل من واو اصلا قابل قیاس نبود قدهامان تقریبا یکی اما او درشت اندام وسیه چرده و آفتاب خورده بالبهای درشت و دستهای بزرگی داشت، او متکی به غیر اما من دارای هیکلی متوسط ودر منطقه ی کوهستانی بزرگ شده بودم وباکتاب وخواندن عجین انس داشتم.

نادر اگر کوچکترین ضربه ای بر من وارد می کرد یقینا پخش زمین شده بودم .

وقتی به هیکل او توجه کردم دیدم که آرامشی در وجود نداشت .

کوچه ای در بین بچه های اطرافم گشوده شد عبد در حالیکه ملتهب وعصبانی از حادثه ی بوجود آمده شده بود درمقابلم چشم درچشمم ایستاد،خیلی دوست داشت ومنتظر بود که چشم ازاو برگردانم اما این بار به چشمانش ذل زدم وطلبکارانه به او نگاه می کردم.

پرسید چه شده ؟گفتم ما اسیر شما هستیم یا اسیر اینها (اشاره به نادر) ؟!

دست چپم را برای دفاع احتمالی از زدنش نگه داشته بودم ودست راستم را مشت کرده بودم تا اگر خواست بزندم ضمن دفاع ، مشتی حواله اش کنم.خدا به من رحم کرد.

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 8:25

صفحه بندی