به تنهایی شروع به قدم زدن کردم ،طول اردوگاه را چندین بار طی کردم ،اتفاق پیش آورده را بررسی می کردم ،یادم از یکی دو ماه پیش افتاد که «سید صدر الدین آسیابان» -سرباز شیرازی- بدلیل اعتراض شدیدش بد جوری مورد ضرب وشتم عراقی ها قرار گرفته بود ،وقتی در غروب دل گزای آن روزاسارت دم دمه های داخل باش بتنهایی در لابلای سیصد وهفتادو چند نفراسیرقا طع 3 قدم میزد خودم را بدور از چشم نامحرمان به آو رسانده و درحالیکه شانه به شانه اش می رفتم گفتم آقاسید،درودبرغیرتت ،درتاریخ ما اکثر اعتراضات توسط سادات آغازشده . زیر چشمی مرا نگاهی کرد واز من دور شد.
فرهاد،ناصر،سید ابوالفضل ،آقا ولی ا... ،محمود آقا میری ،آقا شمس ا... وخیلی های دیگر دقایقی مرا همراهی می کردند وصحبتهای مختصری بین ما ردو بدل می شد واز هم جدامی شدیم.
حرکتی شروع شده بود،خنده را بر لبان اکثر دوستان میشد دید .
می توان ادعا کرد که صحبت خیلی از بچه ها حول وحوش اتفاق ساعتی پیش بود.
بعضا نگران آینده ی این قضیه هم بودند.
صدای ممتد سوت ارشد اردوگاه همه ی بچه هارادرجای خود میخکوب کرد.
ستوان سامی(آزادبابا)- معمولا بعد از احترام بچه ها به او ،می گفت:آزاد بابا،آزاد،ستوان استخبارات کمپ 9بهمراه جباروحمزه ،عبد و... وارد قاطع 3شدند.
همه ازحضور نابهنگام مسئولین امنیتی اردوگاه متعجب شدیم.
من وحسین (1)کناریکدیگر قدم می زدیم . حسین گفت :اسخباراتی ها برای شناسایی تو آمده اند،بله ، مشخص بود.
سامی وعبد درحالیکه بین بچه ها قدم می زدند وقتی به من رسید ایستاد ،عبد سمت راستم ایستاده بودوستوان سامی درسمت چپم قرار گرفت وعبداشاره ای به ستون مقابل ساختمان کرد وصحبتهایی بین آنها ردو بدل شد. درحالیکه زیرچشمی ستوان را نگاه می کردم او با تغیرمکان دقیقا مقابل من ایستاد وبا عبد شروع به صحبت کرد.
همه بچه فهمیدندکه آمدندنابهنگام ستوان سامی وسربازان استخباراتی(جباروحمزه)جز شناسایی من دلیل دیگری نمتوا ندداشته باشد.
ستوان سا می درحالیکه ازقاطع خارج می شد هرکدام از بچه هابه او احترام می گذاشتند تند تند میگفت آزاد بابا آزادبابا
هادی آقا ارشد قاطع بازبرسوتش دمید(یعنی سامی ازاردوگاه خارج شد)
دوباره حرکت بچه با همدیگر آغازشد،حالا بچه ها ازاینکه پوز یکی ازجاسوسهای فعال بد جوری برزمین مالانده شده بود شادما نتر قدم میزدند.
_________________
1- حسین،پاسدار بود، قبل از اسارت محافظ تعدادی از مسئولین رده بالای کشور بود ،که خود را موقع اسارت سرباز معرفی کرده بود والحمد ا.... این قضیه لو نرفت . بدلیل اشتراکات فراوانی که با هم داشتیم مسائل شخصی وخانوادگی خود را با هم در میان گذاشته بودیم.
برچسب:
نویسنده: نوید موسوی