خرید بک لینک

ا نسا نها هیچگاه روزهای خوشی وسختی هارا فراموش نمی کنند .

به یاد روزی لبخند می زنیم وبه یاد روز دیگری شاید آه بلندی بکشیم .

بگما نم هرگاه آن ایام در اذهان متبادرگردد انسان ناخود آگاه دچارعکس العملهایی می گردد.

هرسال که آبان ماه از راه می رسد ناخودآگاه به یاد آبان سال1366 می افتم،زیرا آن ماه آبستن حوادث اتفاقات ،رشادتها،دلاور مردیها واستقا مت های بی پروای فرزندان غیور ایران اسلامی در اردوگاه 9 (رومادیه عراق)بود.

فلک بود وکتک بد جوری رواج داشت.

عراقی ها مطابق معمول نیازی به دلیل برای سرشکستن و تنبیه کردن بچه ها نداشتند.

آنها براین باور بودند که ما مجوسیم ،وبقول محمد(سربازبد دهان عراقی) هرگاه که مارا می زدمی گفت:بواسطه خداوند ثوابی براین زحمتشان نوشته می شود !!

باور بفرمائید فرزندان ایران فقط طالب حق وحقوق تعریف شده شان توسط صلیب سرخ جهانی از عراقی ها بودند ولا غیر .

آنروز که از عبد پرسید م «ما اسیر شما ئیم یا اسیرجاسوسهای ی شما » واو در برابر این سئوال حساب شده سرخ وسفید شدولب گزیدوپاسخی نداشت،فهمید که سیاست کاریشا ن وجاسوسهایشان در نزد ما لورفته است.

آنروزی که «بهزاد همایونی»سینه به سینه سرگرد خضیر ایستاد وگفت:«ماشورشی نیستیم ،بلکه خواهان حق وحقوق قانونی خود هستیم . »سرگردفهمید که ما آنگونه که آنهاتصور می کنند نیستیم و کارهایمان آگاهانه ست .

آنروزیکه «معلم»چشم درچشمان ازرقی عبدانداخته وبه باعتاب گفت:من عباس (مترجم اردوگاه،بدلیل سوءترجمه اش)را قبول ندارم، عبد متوجه شد که حنایش دیگر در نزد اسرارنگ ندارد.

آنروزیکه فرمانده قاطع سه دید«محسن یوسفی» در پیشاپیش کل بچه های قاطع سه به حمایت معلم تا چند قدمی فرمانده اردوگاه آمده ودر حالیکه دستانش را برکمرش نهاده ولب به دندان گزیده وزیر چشمی به او می نگرد حساب کار دستش آمد.

و... .

همه ساله وقتی عمرم به آبا نماه قد می دهد خاطرات سخت آبان 66 با تمام فراز ونشیب هایش در ذهنم به نمایش درمی آید.

یادم هست مهر ماه 66 وقتی نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه ما آمدند ،بچه ها در ارا ئه گزارش به آنها سنگ تمام گذاشتند.

چند نفر آثار بجا مانده ی کابل وشیلنک های بر پشتشان را به صلیبی ها نشان دادند .

تعدادی از بچه ها درآسایشگاههای متعدد پتوهای پاره پاره خود را در مقابل دیدگان ماموران صلیبی باز کردند.

یادم میآید درآسایشگاه ما یکی از دوستان خوش ذوق یک نخ سیگار بغداد روشن کرد واز نماینده صلیب خواست تاپکی بزند بیچاره صلیبی نازک نارنجی تا دودی از سیگار بغداد گرفت سرفه های پی در پی امانش را برید وچهره آفتاب ندیده وسفیدش ازشدت سرفه سرخ وسیاه شد.

خدا جمشید عطائیان را بیامرزد(انگلیسی خوب میدانست) باصحبتی که با اوشد همه چیز را به نمایندگان صلیب سرخ گفت .

- یکی گفت:به ما توهین می کنند.

- دیگری گفت:به مقدسات ما اهانت می کنند.

- آن یکی گفت:از حق حقوق فروشگاه ما می دزدند.

- هرچه دل تنگ بچه ها می خواست گفتند وعقده 18ماهه را گشودند.

بچه ها شادمان وعراقی ها متفکربودند

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 15:43

صفحه بندی