السلام علی الحسین(نفس المَهمُوم بظلمنا تسبیح )
تعطیلات روزهای سوگوار تاسوعا وعاشورا وبعد ازآن پنچ شنیه وجمعه فرصت مناسبی شد تا بارسفر راببندم وبه تهران جهت تازه شدن دیدار فرزندان برویم.
روز تاسوعا جای همه شما در حرم حضرت معصومه (س) نائب الزیاره بودیم .
شب عاشورا در مسجد حکیم اصفهان شرکت در مراسم عزاداری اصفها نی ها برایم جالب بود چیزی شبیه مراسم روز تاسوعای مسجدجامع شهرمان بجنورد بود .
روز عاشورا را در گذرهای خمینی شهر حضور داشتم که بنوبه خود برایم خیلی جالب بود،تعزیه خانی ،شبیه درآوردن های بسیار فراوان مردم مذهبی خمینی شهرکه تا عصر عاشورا ادامه داشت قابل توجه بود.مردم آن شهر از همت والایی برخورداربودند.
شب شام غریبان مسجد امام اصفهان وشرکت در مراسم بزرگ هیئت رزمندگان اسلام اصفهان با حضور هزاران نفر از مردم اصفهان وغیره عالی وقابل تحسین بود.
******************************************
اصفهان بروم و بدیدار فرهادشهولی نشتا بم بی انصا فی ست .
سلام فرهاد جان،منزلی،آدرست را پیامک کن که آمدیم .
خانواده ها از ملاقات مجددشان بعد از چند سال همانند من وفرهاد بسیار خوشحال بودند.
شاید جالب باشد بدانید ما بروبچه های آزاده هرگاه همدیگر را می بینیم ساعاتی را به بازگو کردن خاطرات طی می کنیم وچه بسا که خاطرات نا بی را که در تنهایی بذهنمان خطور نمی کند به یاد آورده وبرا خود وخا نواده بیان می کنیم .
به پاهای وپنجه های بزرگ فرهاد که چشمم افتاد برای حاضرین مجلس گفتم بعد از اعتصاب در یک روز سرد زمستا نی درحالیکه در محوطه ی اردوگاه در تنهایی وغربت اسارت قدم می زدم بفکرتهیه نخ وسوزن از فرهاد برای دوخت ودوز دشداشه ام که با آن می خواستم شال،لباس زیر،رومتکایی و... بسازم ودیشب عبد دید و گفته بوداین کار ممنوع وتا فردا باید بشکل گذشته اش(کامل کردن دشداشه) تبدیل کنی، بودم .
درحین قدم زدن دور از چشم عرا قی ها وجاسوسها درفرصتی مناسب که فرهاد را دیدم گفتم نخ وسوزن لازم دارم،بعد از دقایقی سوزن ومقداری نخ را محکم به کمربندم فرو کرد.
جوراب اضافی خود را از آسایشگاه آورده وبر روی بند موجود در اردوگاه انداخته وبه فرهاد گفتم برود آنهارا بردارد.
خانواده هامان سراپا گوش خاطرات مردانشان بودند.
فرهاد گفت:ستاره دادودیادت می آید؟درابتدا چیزی در ذهنم نبود،یادت هست بدلیل خوش خدمتی بعضی ها بناشد بر روی پتو یی که در انتهای آسایشگاه بردیوار چسبا نده بودند می بایست در کنار عکس سیدالرئیس چند ستاره با زرورق پاکت سیگارساخته وچسبا نده می شد.
فرهاد ستاره های شش پر(داودی)ساخته وبر روی پتو نصب کرد.تعدادی ازبچه ها متوجه کار فرهاد شدیم وهرروز که از کارفرهاد می گذشت به گیجی عراقی ها بیشتر پی میبردیم،سرگرد خضیر،سروان فاروغ،ستوان سامی (استخبارا تی )،عبد و... هیچکدام متوجه ستاره ی داودی نشدند.ماهها ازاین داستان گذشت دیگربرا ی ما هم قضیه عادی شده بود.روزی افسر جوانی در غیاب سرگرد اردوگاه برای آمار گیری عصرآمده بود،وقتی از آسایشگاه ما خارج شدلحظاتی بعد با عصبا نیت واردآسایشگاه ما شد وپرسید چرا این ستاره ها شش پر ساخته شده، مرا احضار کرده وسئوالش را تکرار کرد، من پرسیدم مگر این ستاره اشکال دارد؟! افسر بتندی گفت این ستاره داودست ! بسرعت عوض کنید.
بچه ها که فهمیدند فرهاد چکاری انجام داده بارامی می خندیدند.
یادم هست یک بار دیگر عراقیها خواستند چند تا تصویر هواپیمای عراقی برروی پتو با پنبه طراحی کنیم .
فرهاد دوباره گل کاشت وتمام جت های جنگی را فانتوم طراحی وآماده کرده وبر روی پتو چسباند.
مدتی گذشت تنها سریاز عراقی که دیپلم داشت بعد از مدتها متوجه موضوع شد وخواست که فانتوم ها را به میک تبدیل کند.
آنروز تا عصرکه منزل آقا فرهاد بودیم ازبودن در کنارهم علاوه بر ماخانوادههامان نیزازشنیدن بعضی خاطرات لذت بردند .
برچسب:
نویسنده: نوید موسوی